تبليغاتX
دیوونه ترین راننده تهران

دیوونه ترین راننده تهران

به وبلاگ من خوش اومديد !!!‌ لطفا به همه مطالب سر بزنيد :)

سکس بی سابقه !!!

دلم نیومد این مطلب و نذارم... شرمنده ...نخونده
 
قضاوت نکنید...

یه بنده خدایی میگفت :

همه چیز رو ردیف کرده بودم برای یک سکس بی سابقه

بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عمّه

خونه برای سکس با دوست دخترم آماده ی آماده بود

حساب همه چی رو هم کرده بودم

رفتم دنبال دوست دخترم

دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه

خدائیش دختر پایه ایه

خیلی دوسش دارم

من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم

تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت

اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور ....

احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ...

چون اولین بار بود که می خواستیم سکس رو تجربه کنیم

هم من و هم اون

سوار ماشین شدیم

دربست گرفتم

رسیدیم در خونه

با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه

نکنه کسی خونه باشه !

دیدم کسی خونه نیست

با خودم گفتم : ایول

دیگه دل تو دلم نبود

می دونستم سه ساعت زمان داریم

وباید از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد

در حیاط رو باز کردم

از راه پله ها رفتیم بالا

حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن

سریع دو طبقه رو رفتیم بالا

نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان

کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو

چشمت روز بد نبینه

خیلی برام عجیب بود

یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم

یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته

کلید توی در شکست

هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد

کلی برا این لحظه برنامه ریزی کرده بودم

کلی براش فکر کرده بودم

مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم

لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم....

گفتم عیب نداره

تو این سه ساعت وقت هست

می رم کلید ساز میارم

به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم

اونم که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم

وقتی انرژی مثبتش رو دیدم

انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد

سریع از پله ها اومدیم پایین

اومدیم سر خیابون

روزجمعه

حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم

سریع یه دربست دیگه گرفتم

بعد از یک ساعت چرخیدن تو خیابون

یه کلید ساز پیدا کردیم

گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته

گفت : بریم درستش کنیم

اومدیم در خونه

به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین تا وقتی هم من بهت زنگ

نزدم نیا

اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه

اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت :

اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و منتظر زنگتم

دردسرت ندم

کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه

دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه

اومدیم و قفل رو عوض کردیم

همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود

مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه

برو یه سری خرید کن و ....

ای تف به این شانس

همه ی نقشه هام نقش بر آب شد

و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده...

اون روز کلی پول از تو جیبم رفت

کلی هم حساب کتاب که چرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم

آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم

آرزوی اون سکس بی سابقه موند به دلمون

از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که :

من حساب همه چی رو کرده بودم

چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهنی(میفهمی چی میگم ، کلید آهنی)

توی در شکست

کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست دادم

............ .......

وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم

بهش گفتم :

گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام

مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه .

دیگه قدمی تا گناه فاصله نداره

فقط یک قدم می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه

یه دفعه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر موفق به انجام گناه نشد

با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه

تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود

پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟

کمی فکر ....

کمی فکر ...........

کمی فکر ......................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 13:49  توسط AMIR HOSSEIN  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 13:23  توسط AMIR HOSSEIN  | 

شروع تا پایان یک ترم دانشگاه 

 ۱) شروع ترم          ۲) یک هفته بعد از شروع ترم     

۳) دو هفته بعد از شروع ترم      ۴) قبل از میان ترم

۵) در طول امتحان میان ترم     ۶) بعد از امتحان میان ترم

۷) قبل از امتحان پایان ترم  ۸) اطلاع از برنامه پایان ترم

۹) 7 روز قبل از پایان ترم    ۱۰) 6 روز قبل از پایان ترم

۱۱) 5 روز قبل از پایان ترم       ۱۲) 4 روز قبل از پایان ترم

۱۳) 2 روز قبل از پایان ترم     ۱۴) 1 روز قبل از پایان ترم

۱۵) شب قبل از امتحان       ۱۶) 1 ساعت قبل از امتحان

۱۷) در طول امتحان       ۱۸) هنگام خروج از امتحان

۱۹) بعد از امتحان               ۲۰)  اتمام     :)    :)     :)     :)  

 

  
با اجازتون تغییر دادم ! چون انگار همه مخاطبا دختر می باشن :)

خوشگل ترین مرد سینما کیست ؟!!  

در سمت چپ وبلاگ نظر دهيد ... مرسي  !!!

محمد رضا گلزار 

امین حیایی

نیما شاهرخ شاهی

بهرام رادان

حمید گودرزی

حامد بهداد 

دانیال عبادی

حسام نواب صفوی

پوریا پورسرخ

حامد کمیلی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:14  توسط AMIR HOSSEIN  | 

Since the beginning of time

Since it started to rain

Since I heard you laugh

Since I felt your pain

I was too young, you were much younger

We were afraid of each other`s sunder

I have always loved you

There`s never been anyone else

I knew you before I knew myself

Oh my baby

I have always loved you

Since we kissed the first time

Since we slept on the beach

You were too close for comfort

You were too far out of reach

You walked away

I should have held you

Would you have stayed for me to tell you

I have always loved you

There`s never been anyone else

I knew you before I knew myself

Oh my baby

I have always loved you

Years go by in a matter of days

And though we go separate ways

I never stop dreaming of you

I have always loved you

And when you call it makes me cry

We never made time for you and

I If I could live it all again

I`d never let it end 

I`d still be with you

Oh

God, I miss you

I have always loved you

There`s never been anyone else

I knew you before

I knew myself

Oh my baby,

I have always loved you

Years go by in a matter of days

And though we go separate ways

I never stop dreaming of you

I have always loved you

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:12  توسط AMIR HOSSEIN  | 

من ایدز دارم، بغلم می کنی؟

بچه ها تو كلاس بودند ،
سارا مثل هميشه آرام و ساكت رديف وسط نشسته بود
كلاس شلوغ بود
قبل اومدن خانم معلم
بچه ها ناگهان ساكت شدند
خانم ناظم اومد تو كلاس
با يه پوشه
خيره به پوشه
سارا خواجويي
سارا دستش برد بالا
چرا موقعه ثبت نام نگفتين كه ايدز داري
فردا با ولي بيا
چشم خانم
بچه ها همه به سارا نگاه كردند
كل زنگ
سارا متل هميشه ساكت بود
اين بار با بغض
.
.
.
.
.
.
تو حياط
سارا آروم نشسته بود
تو صورتش احساس سوزش كرد
پوست نارنگي بود
بعديش آشغال سيب بود
كمتر از يك دقيقه
دورش شلوغ شد
بچه ها دورش كردند
مسخرش مي كردند
آشغال پرت مي كردند
سارا آرام بود ، ‌با بغض
به هر زحمتي بود از جمعيت خلاص شد
رفت تو كلاس
بچه هايي كه تو كلاس بودن ، با اومدن سارا بيرون رفتند
ترسيدند
سارا رفت آخر كلاس
ميز آخر
سرش گذاشت رو ميز
گريه نكرد
بغض كرد
رو به ديوار
دستهايي رو شونه هاش حس كرد
نگاه كرد
خانم بهداشت ، خانم مهدوي
لبخند داشت
رفتند دفتر
قطرات اشك سارا پاك كرد
گذاشتش رو صندلي
پاهاش به زمين نمي رسيدند
سارا به كف زمين خيره شده بود
خانم مهدوي جلوش زانو زد
چه حيووني دوست داري ؟
به چشاش زل زد
سارا هم مجبور شد
بدو بگو تنبل
پاندا
ميدوني بزرگترين آرزو پاندا ها چيه ؟
نه
عكس رنگي بگيرند
سارا خنديد ، با هم خنديدند
اولين بار بود اون روز
.
.
.
.
.
سارا تو دفتر تنها نشسته بود
خانم ناظم اومد
از سارا فاصله گرفت
بعضي از اين مادر ها معلوم نيست چطور بچه دار مي شن ، گاو و گوسفندشون ...
سارا ديگه آروم گريه مي كرد
خانوم مهدوي اومد
چي شده ؟
سارا به ناظم اشاره كرد
خانم مهدوي به ناظم خيره شد
هيچي ، داشتم بهش مي فهموندم كه از الان تو جامعه يك آشغال ، خب حقيقت تلخه
معطل نكرد
گذاشت تو گوش خانم ناظم
از مدرسه زدند بيرون
.
.
.
.
.
بیمارستان
شما ولي او هستيد
بله ، يكي از آشنايان
حال سارا خيلي بده
خانم مهدوي زنگ زد به خونه سارا
مادر سارا خمار بود
گوشي بر نداشت
تو بيمارستان مي چرخيد
رفت تو نمازخانه بيمارستان
تا صبح دعا كرد
دم دماي صبح خوابش برد
آقاي دكتر چي شد ؟
سه بار رفت ،
دكتر خنديد
اما زنده موند ، سه بار هم برگشت ،‌ تو يك كلام معجزه
سارا چشماش باز كرد
تو چشماي سبز خانم مهدوي محو شد
گونه هاي سارا بوسيد
خدا دوباره تو رو داد
.
.
.
.
بهشت زهرا
تدفين مادر سارا
اهل فاميل مي دونستند كه سارا ايدز داره
كسي دورش نبود
خاكسپاري تموم شد
از دور خاله سارا اجازه داد كه سارا بيشتر بالاي خاك بمونه
باز هم تنها بود
بوي خانم مهدوي حس كرد
از پشت دستاشو رو شونه هاش حس كرد
بهش گفت
من ايدز دارم ، بقلم مي كني
خانم مهدوي داشت آروم گريه مي كرد
سارا برگشت
خانم مهدوي بغلش كرد
اولين بار بود
سارا هم آروم گريه اش شروع شد
.
.
.
.
.
بيمارستان
اين بار خانم مهدوي
تو مراقبت هاي ويژه
كل خانواده اش دورش جمع شده بودند
اما مهدوي به پنجره در خيره شده بود
در همان حال از دنيا رفت
اطرافيانش با شيون خانم بهداشت را ترك كردند
از پشت در سارا آرام به داخل اتاق اومد
مثل هميشه
با لب هاي كوچيكش
گونه هاي خانم مهدوي بوسيد
چشمهايش را بست
حس مي كرد خانم مهدوي زنده است
 
سالها بعد
.
.
.
.
بچه ها خانم ناظم ديدند
دور سارا حلقه زدند
سارا تك تك بچه ها را بغل مي كرد ،
بچه ها عاشق ناظمشون بودند
ناظم دبستان سميه مهدوي
ويژه كودكان ايدزي !!!

                خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir          

 

خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی

هستند و آن را با چوب می پو شانند.

در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب

می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده

شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.

مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با

دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام

ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما ... در این مدت طولانی چه اتفاقی

افتاده است ؟ چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده

مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟

چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است !


شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای

مارمولک

نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی

می خورده ؟


محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا

شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود

مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال

مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این

کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما

 انسانها از هم گریزانیم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 2:20  توسط AMIR HOSSEIN  | 

 
علت قبول نشدن در کنکور!؟!؟

 


چرا كه سال فقط 365 روز است. در حالی كه:

1) در سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت

است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است كه به دلیل گرمای

هوا مطالعه ی دقیق برای یك فرد نرمال مشكل است. بنابراین۲۶۳ روز

دیگر باقی میماند.

3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است كه جمعا" 122 روز

میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.

4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد كه جمعا

 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند.

5) طبیعتا" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز

 میشود. پس 96 روز باقی میماند.

6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفنی لازم است.

 چرا كه انسان موجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است. پس

81 روز باقی میماند.

7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس

46 روز باقی میماند.

8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس

 16 روز باقی میماند.

9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند.

10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی

 است .

11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس

 ۱ روز باقی میماند.

12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز

 درس خواند؟!!

                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:50  توسط AMIR HOSSEIN  | 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

 گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی 

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

 و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها نه تش

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

 ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

 و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر

لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

 به جان دلبرش افتاده بود، اما

 طبیبان گفته بودندش

 اگر یک شاخه گل آرد

 ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

 شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد

 چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

 بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

 به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

 به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

 به راه افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

 رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

 پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

 در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

 اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

 من در دست اوبودم

 وحالامن تمام هست او بودم

 دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

 و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

 که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

 دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

 نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

 اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

 زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

 و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

 نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

 به من می داد و بر لب های او فریاد

 بمان ای گل

 که تو تاج سرم هستی

 دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و

 شیدای

 و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:32  توسط AMIR HOSSEIN  | 

اينم عكس ماشينم        چطوره ؟؟؟     

اگه قشنگ نيست لطفا بهم بگين               مرسي    

راستی اون که تو عکس من نیستما !!!!!!!!!          

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:26  توسط AMIR HOSSEIN  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:19  توسط AMIR HOSSEIN  | 

بچه ها یه داستان عشقولانه بخونینش قشنگه

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه

  يکديگررا دوست داشتند...

 زن جوان : يواشتر برو من مي ترسم...

 مرد جوان : نه، اينجوري بهتره ...

 زن جوان : خواهش مي کنم من خيلي مي ترسم...

 مرد جوان : خوب،اما اول بايد بگي که منو دوست داري...؟

 زن جوان : دوست دارم،حالا مي شه يواشتر بري...؟

 مرد جوان : منو محکم بگير...

 زن جوان : خوب حالا مي شه يواشتر بري...؟

 مرد جوان : باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر

  خودت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه...

 روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود، برخورد موتورسيکلت با

ساختمان حادثه آفريد در اين سانحه که به دليل بريدن

ترمزموتورسيکلت رخ داده ، يکي از دو سرنشين زنده مانده و ديگري

 درگذشت، مرد جوان که از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود ،پس

بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او

گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوست دارم را از زبان او

بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:31  توسط AMIR HOSSEIN  | 

 ××××××× اینم منم ×××××××  

 

    

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2:5  توسط AMIR HOSSEIN  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

                                           

 

خانمی در زمین گلف مشفول بازی بود.ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد....

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود.قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت: اگر مرا از بند آزاد کنی،سه آرزویت را براورده می کنم.خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد.قورباغه به او گفت نگذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوهایت را بگویم.هر آرزویی که بر آورده کردم،10برابر آن را برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد وگفت مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت:من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت:اگر زیباترین شوی شوهرت 10 برابر از تو زیبا تر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر به دنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت:مشکلی ندارد چون من زیبا ترینم کس دیگری در چشم او بجز من نخواهد ماند. پس آرزویش بر آورده شد.
بعد گفت من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه گفت شوهرت 10 برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگیتان لطمه وارد شود.
خانم گفت نه هرچه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون وچرایی بر آورده کرد.
خانم گفت : می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند ، پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خواننده های مونث: این جا پایان این داستان بود، لطفا صفحه رو ببندید و برید حالشو ببرید !!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:51  توسط AMIR HOSSEIN  | 

وااااااااااااااااای !!! جکوزی زنونه رو !!!!   

 آدمک آخر دنیاست بخند...

آدمک مرگ همین جاست بخند...

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند...

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:49  توسط AMIR HOSSEIN  | 

حرفای یه عاشقی که میگن عاشق نیست :

 

نه میشه باورت کنم

نه میشه از تو رد بشم

نه میشه خوب من بشی

نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی

نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندن منی

نه می تونم رهات کنم

نه میتونه تو خلوتش , دلم صدا کنه تو رو

نه میتونم بگم بمون

نه می تونم بگم برو

کجا برم که عطر تو , نپیچه توی لحظه هام

قصمو از کجا بگم , که پا نگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم , تویی که معنی منی

تویی که از منی اگر , تیشه به ریشه نزنی

نه ساده ای نه خط خطی , نه دشمنی نه هم نفس

نه با تو جای موندنه , نمونده راه پیشو پس

نه میتونه تو خلوتش , دلم صدا کنه تو رو

نه میتونم بگم بمون

نه می تونم بگم برو

نمیشه با تو باشمو اسیر دست غم نشم

فقط میخوام با خواستنت , تا هستم از تو کم نشم ...

                                         

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:17  توسط AMIR HOSSEIN  | 

bi to mahtabe shabi baz az an kuche gozashtam

hame tan cheshm shodam khire be donbale to gashtam

shoghe didare to labriz shod az jame vujudam 

shodam an asheghe divane ke budam

dar nahankhaneye janam gole yade to derakhshid

baghe sad khatere khandid

atre sad khatere pichid

yadam amad ke shabi ba ham az an kuche gozashitm

 par gushudimo dar an khalvate delkhaste geshtim

saati bar labe an jooi neshastim

u hame raze jahan rikhte dar cheshme siahat

man hame mahve tamashaye negahat

aseman safo shab aram 

bakht khandano zaman ram

khusheye mah furu rikhte dar ab

shakheha dast baravarde be mahtab

shabo sahrao golo sang

hame del dade be avaze shabahang

lahzeii chand bar in ab nazar kon

ab aiineye eshghe gozaran ast

to ke emruz negahat be negahi negaran ast

bash farda ke delat ba degaran ast

ta faramush koni chand az in shahr safar kon

ba to goftam : hazr az eshgh nadanam

safar az pishe u hargez natavanam

ruze aval ke dele man be tamashaye to par zad

chon kabutar labe bam u neshastam

to be man sang zadi man na ramidam na gosastam

baz goftam ke : to sayadio man ahooye dashtam

ta be dame to daroftam hame ja gashtamo gashtam

hazr az eshgh nadanam

safar az pishe to hargez natavanam , natavanam

ashki az shakhe furu rikht

morghe shab neleye talkhi zado begorikht

ashk dar cheshme to larzid

mah bar eshghe to khandid

yadam ayad ke degar az to javabi nashenidam

pay dar damane andooh keshidam

nagosastam naramidam

raft dar zolmate shab an shabo shabhaye degar ham

nagerefti degar az asheghe azorde khabar ham

nakoni degar az an kuche gozar ham

bi to amma be che hali man az an kuche gozasham

 

               

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:59  توسط AMIR HOSSEIN  |